![]() |
گلايه مي کني از من
چرا دستم تو دستت نيست
چرا اين دوره پايان ِ
دل و دلواژه آبيست
گلايه مي کني از من
چرا خاموشه اين هيمه
علاقه شده خاکستر
شب و سردي چه بدخيمه
خودت خواستي که راهي شم
تب ِ دلواپسيت باشم
سکوت ِ بُهت ِ تشويشت
شبيه بي کسيت باشم
گلايه مي کني اما
نداريم چاره اي ديگه
اينو اندوه ِ تلخاب ِ
ته ِ ليوانِ من ميگه
هراسون پا مي شم از خواب
تو مي لولي توي بستر
اگر چه من کنارت نيست
تو دنبال مني در بر
به ساعت نه و بیست و پنج دقيقه بامداد
۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹ برابر با ۰۱ مهر ماه ۱۳۸۸
بلژيک
افسردگی هوام شده
هوای بی ترانگی
هوای پاره کردن
شعرای خوب خانگی
وقتی که برگشتنی نیست
برای لحظه های من
موندن میشه آخر ِ راه
سوختن روح و جان و تن
به استخوان عاطفه م
یه کارد لخت و تیز و بد
خط و نشون رخ می کشه
میگه یا مرگ و یا که سد
یه گوشه خواب ِ رخوتم
دور تر از شمایلم
تندیسک بی چهره ام
تاریخ ِ تلخ ِ حاصلم
ما شرقیا تو خونِمون
چه واژه هایی جاریه
دسته و دشنه و قلم
از ما یه زخم کاریه
ولی به قلبمون قسم
که آرزومون خواستنه
خواستنمون روایت
من و تو و ما و منه
که بی صدا یه لنگه پا
به جرم عشق و عاشقی
رو پیرهن تنهاییمون
می خشکه خون ِ رازقی
یه گوشه خواب ِ رخوتم
دورتر از شمایلم
تندیسک بی چهره ام
تاریخ ِ تلخ ِ حاصلم
افسردگی زمانی هست
که سرو غمش شکستنه
شهوت پرواز از قفس
رهایی رو آبستنه
کاش نمی گم که گم نشه
ولی بدونین که یه روز
این شرق آشنای ما
ردمیشه از داغ تموز
می رسه پای گفتن و
ترانه ها برهننو و
مرد و زن و پیر و جوان
تشنه گل شنفتنو
یه باغ نارنج و علف
میشن رباعی ِ نگاه
بوسه های ممنوعه باز
رد میشن از حسرت و آه
به ساعت 15:49
28 sep 2009
Belgium
باور نکردنی نیست
خود ِ خود ِ جنونم
حال ِ پرندگی نیست
بدونم یا ندونم
کار من اینچنینه
هقافیه نباشم
با لحظه های بودن
از همه گی جدا شم
باور نکردنی نیست
اینکه یه آه ِ سردم
با سرخ خو گرفته م
من درد می نوردم
25 سپتامبر
2009 بلژیک
به ساعت 2:00 پس از نیمروز
از اینجا تا ته ِ ممکن
دل از گمواژه دلگیره
یه روزی زودتر از دیر
دلم حقش رو می گیره
به زیر پوسته بودن
به گنگی روح آلودم
دل فریاد ِ تاوان ِ
گذر از درد و زنجیره
دلم آروم نمی شینه
که وحشت پُر شه تو سینه
از این آن تا ته ِ آواز
وجودم واژه آجینه
شاید نامُمکن ِ بَد رنگ
برام راهو بیاشوبه
با سُرب داغ بشکافه
دلی که عاشق و خوبه
ولی این ماجرا بردوش
پُر از زخمای تو در تو
تپش ابیات حرفاشه
گذر از سنگ و از چوبه
دلم آروم نمی شینه
که وحشت پُر شه تو سینه
از این آن تا ته ِ آواز
وجودم واژه آجینه
به ساعت 10و 41 دقیقه بامداد
24 sep 2009
Belgium
تو از افسانگی لبریز
شبیه ماه شبتابی
به روی لحظه های من
همینجا ، ساده می تابی
نگاهت جستجو بر دوش
چشامو شعلگی کرده
مث پروانه می گردی
که این دل واله درده
از اینسوی تب آلودم
تا اون سوی سئوال ِ تو
یه بار از وسوسه پُر شو
بذار باشم خیال ِ تو
همه ش از من تو می پرسی
چگونه اینچنین شد ما
چگونه سرخ ِ یک بوسه
پرید این دل از این آیا
همه ش از من تو می فهمی
که میشه هر کسو فهمید
زبان ِ باور ِ دل شد
به جای گریگی خندید
از اینسوی تب آلودم
تا اون سوی سئوال ِ تو
یه بار از وسوسه پُر شو
بذار باشم خیال ِ تو
به ساعت 3و 30 دقیقه پس از نیمروز
23 sep 2009 Belgium
خانه پدری
از این برگشتن یکباره من
به تو کاری نداره چاره من
تویی که گم شدی تو تازگیهام
نمی دوزی غزل با پاره من
از این پاسخ تا اون پرسش که گنگه
نفسهای بریده ،یک و دو ،سه
تر و خشکی از ابر و باد و بارون
با هر کِه واژه ای رفتن ِتا چِه
چرا این همهمه پوشالیه باز
توی مشتم تباه و خالیه باز
ازت رد شد من ِمن تازه باشه
چرا این وسوسه جنجالیه باز
یه جوری با پسِ پشت ِ حضورم
به تو بَر می خورم حالا که دورم
مث بن بست ابیات کر و کور
ته ِ بودن یه شعر بی عبورم
یه جوری این سفر تا والگی داغ
یه جوری سبز سردر گم توی باغ
هوای بی سرانجامی گرفتم
صبوری می کنم تا صبر دل تاق
به ساعت 10 بامداد
روز 22 سپتامبر سال دو هزار و نه میلادی
خانه پدری.بلژیک
کجاشو من نمی دونم
ولی میرم سفر آری
تمام خاطراتم رو
مبادا بد نگهداری
رو دیوار توی خونه
یه عکس قدی از ما هست
مبادا اونو از دیوار
پس از چندی تو برداری
به قلبت گوش کن هر بار
که چی میگه ؟ چرا میگه
کجاشو دوست تر داری
کجاشو خسته ای دیگه
اگه عمر سفر آشفت
دلت بی تاب و پرپر شد
اگه در تو ،نبودنهام
نبود سایه سر شد
به خطی ، جمله ای ،شعری
بکن یادم که برگردم
که رنگ از مهر می گیره
تب برگشتنم هر دم
به قلبت گوش کن هر بار
که چی میگه ؟ چرا میگه؟
کجاشو دوست تر داری
کجاشو خسته ای دیگه
به ساعت 2 و شش دقیقه بامداد
15/09/2009
و این بدرود چه دشواره
نه که دل کندن از این شهر
که سر رفتن از این تکرار و تکراره
و این بدرود چه دشواره
که تنها موندن یاره
تو می بینی
که چشمای پر از اشکی
میشن محزون و آواره
تا عشق و عاشقی بیداره و
غصه نفس داره
تا تصویر دو تا دست به هم پیچیده و معشوق
نمی مونه کنار هم
چرا که زندگی اینه
که این دل گنگ ِ ناچاره
همین بدرود که دشواره
تمام واژه های شعرمو
هر دَم می آزاره
به ساعت 3:11 دقیقه پس از نیمروز
14 SEP/2009